0
 
اندیشمندان ، بزرگان ،مشاهیر ،وهنرمندان لارستان
تاریخ انتشار : 9 آذر 1393 ساعت 22:31:08 | تعداد بازدید: 703
اندیشمندان لارستان، روحانیان، شاعران و نویسندگان در حقیقت مرزبانان فرهنگ هر جامعه می‌باشند که با سعی و تلاش فراوان آثاری ارجمند را برای نسلهای آینده به یادگار می‌باشند که با سعی و تلاش فراوان آثاری ارجمند را برای نسلهای آینده به یادگار می‌گذارند. پاسداشت نام و یاد آنها به گونه‌ای قدرشناسی نسل امروز را به اثبات می‌رساند. در این مختصر سعی شده است تنها به یاد کرد افرادی همت بگماریم که زندگی و آثار آنان از برجستگی ویژه‌ای نسبت به دیگر همگنان برخوردار باشد و برای پرهیز از اطالهء سخن نام بسیاری از شاعران لارستان ذکر نشده است.
 
-آیت الله العظمی سیدعبدالحسین موسوی لاری دزفولی
            سیدعبدالحسین فرزند سیدعبدالله موسوی دزفولی لاری، از مجتهدان مبارز و آزادیخواه جنوب ایران بود. وی در پی درخواست حاج علی وکیل به امر میرزای شیرازی، در سال ۱۳۰۹ هـ..، از نجف اشرف به لار آمد. در همان آغاز ورود حوزهء علمیه تأسیس نمود و سنت متروک نماز جمعه را احیا کرد. سید به ولایت فقیه عقیدهء راسخ داشت و حکومت اسلامی را از شئون فقیه عادل و جامع‌الشرایط می‌دانست. وی با شجاعت بی‌نظیر فتوای وجوب انحلال سلسلهء قاجاریه را صادر کرد و نوشت: »واجب است، تبدیل سلطنت امویهء قاجاریه به دولت حقهء اسلامیه«
            بنابراین و در پی چنین اعتقادی حکومت اسلامی را در لارستان برقرار کرد و چند قطعه تمبر ویژه حکومت اسلامی لارستان طبع و نشر نمود. به دنبال آن خانهای منطقه را سرکوب کرد و سالها در راه استقرار مشروطهء مشروعه به مبارزهء بی‌امان پرداخت. پرچم سبز »نصرمن‌الله و فتح قریب« را برافراشت و در سایهء رهبری وی اهالی لارستان حدیث »الاسلام یعلو و لا یعلی علیه« را بر کلاه و دستار خویش نوشتند.
            در جنگ جهانی اول حکم جهاد صادر نموده، مردم جنوب را، به رهبری صولت‌الدوله قشقایی و ناصر دیوان کازرونی، به جنگ با نیروهای متجاوز انگلیس فرا خواند.
            آوازهء حکومت اسلامی لارستان به رهبری آیت‌الله مجاهد سیدعبدالحسین لاری، با پخش رساله‌ها و کتابهای ایشان توسط طلاب حوزه علمیه لار در تمامی نقاط ایران پیچیده، همراهانش را بی‌شمار ساخت.
            حرکتهای اصولی رهبر لارستان موجب اتحاد مذاهب شیعه و سنی در منطقه گشته، پایگاه اجتماعی رهبران الهی دیگر را فراهم آورد؛ به گونه‌ای که وقتی فرمان مشروطیت صادر شد، سید مجاهد، به دعوت انجمن ملی فارس، به شیراز وارد گردید و مورد استقبال بی‌نظیر مردم شهر قرار گرفت.[۴۶]
            »سید به همراه هفتاد تفنگچی در آستان مقدس شاه‌چراغ سنگر می‌گیرند و با نیروهای دولتی فارس درگیر می‌شوند. این کشاکش سه ماه بیشتر در میان بود.[۴۷]«
            در این درگیریها، شیخ زکریا دارایی، جبهه شرقی، مصباح دیوان اوزی و حسین حاج‌آبادی، جبههء جنوبی و مسئولیت عملیات در نواحی بندرعباس و لنگه را بر عهده داشتند. در جبههء غربی لارستان نیز سید حاجی‌بابا بیرمی و غلامحسین‌خان وراوی به مقر مستبدان حمله می‌بردند و همچنین زائر خضرخان تنگستانی و شیخ‌حسین‌خان چاه کوتاهی که در جبههء بوشهر مشغول فعالیت بودند صولت‌الدوله قشقایی، تجار شیراز و روحانیت حوزه علمیه نجف اشرف به عنوان نیروهای نظامی-فکری سیدلاری را در انجام مبارزات و پیشبرد اهداف اسلامی مدد می‌رساندند

- آیه‌الله العظمی حاج سیدعبدالمحمد آیت‌اللهی
            فرزند ارشد آیت‌الله سیدعبدالحسین نجفی لاری است، که در سال ۱۳۰۲ هـ.. در نجف اشرف تولد یافت و در ۱۳۱۰ همراه پدر به لار وارد شد. او در هشت سالگی از محضر پدر و آیت‌الله حاج میرزا عبدالباقی آیت‌اللهی بهره‌ها برد و با اتمام تحصیلات مقدماتی فقه و اصول به نجف اشرف شتافته، در آن سرزمین تحصیلش را پایان بخشید و سرانجام به لار بازگشت. در سال ۱۳۲۵ هـ.. که مرحوم پدرش به شیراز عزیمت نموده برای مبارزه با قوام آماده شد، اایشان به حد کمال و به درجهء اجتهاد نایل شده بود و حوزهء علمیه و درس و بحث داشت.

            سیدعبدالمحمد با اصرار اهالی لار و تلاشهای شیخ محمدحسین نخبه‌الفقهایی به لار وارد شد. مرحول سیدعبدالمحمد از بدو ورود به تأسیس حوزه درس و بحث همت گماشت، حوزه‌های درس مرحوم والد را رونق بخشید. از محضر ایشان فضلا و محصلانی از لامرد، داراب، رودان و میناب، بهره‌های فراوان بردند.
            در سال ۱۳۴۷ هـ.. با شهادت حاج علی وکیل و ورود قوای رضاخان، برای سرکوبی اهالی لارستان، اوضاع داخلی متشنج شد. حضرت آیت‌اللهی ابتدا به گراش هجرت کرد و سپس به لار بازگشت. در سال ۱۳۰۸ ش. با ورود قوای رضاخان به سرکردگی یاور محمدتقی‌خان عرب، به لار، حضرت آیت‌اللهی را دستگیر و به شیراز تبعید کردند آن بزرگوار چندی در زندان کریم‌خانی بازداشت بود و سرانجام با تلگرافهای شدیداللحن علمای گرانقدر نجف اشرف؛ حضرات آیات عظام؛ نایینی و اصفهانی، آزادی‌اش را باز می‌یابد. وی در شوال ۱۳۹۴ هـ.. در شیراز دارفانی را وداع گفت و در جهرم، در جوار مرحوم والدش، به خاک سپرده شد.[۱]

آیه‌الله العظمی سیدعلی‌اصغر موسوی
            فرزند آقا سیدعبدالحسین لاری تا زمان وفات پدر (۱۳۴۲ هـ) در جهرم و از حوزهء درس پدر و برادر گرانقدرش، حضرت آیت‌الله سیدعبدالمحمد بهره می‌برد. در سال ۱۳۴۶ هـ.. برای تکمیل تحصیلات عازم نجف اشرف گردید و هفت سال تمام در آن دیار به تکمیل معلومات و تهذیب نفس پرداخت؛ او از محضر مرحوم محقق نایینی و علامه اصفهانی (کمپانی) بهره‌مند شده، سرانجام به مرتبهء اجتهاد و اجازهء مطلق از طرف آنها نایل گردید.
            در سال ۱۳۵۳ هـ.. بنا به خواهش اهالی لارستان بدانجا عزیمت و به جای پدر فقید مرجع امور شرعی مسلمانان لارستان و مناطق اطراف شد. آن شخصیت عالیقدر علاوه بر جنبه‌های زهد، تقوا و فضیلت، در راه تقویت مبانی روحی و مذهبی جامعه و سالم‌سازی محیط از فساد وتباهی و تربیت طلاب نیز تلاشی چشمگیر داشت.
            خدمات اجتماعی، سیاسی و علمی ایشان بلندی نظر، آینده‌نگری و بینش عمیق وی را آشکار می‌ساخت؛ که به چند نمونه اشارت می‌شود:
            الف) در زمینه کشاورزی مردم را تشویق و ترغیب می‌نمود
            ب) در جهت خودکفایی اقدام به تاسیس کارخانهء پارچه‌بافی در لار و چادربافیدر شهر کورده نمود. او عقیده داشت با مصرف تولیدات داخلی به خودکفایی نزدیک می‌شویم.
            ج) در مورد رفاه اجتماعی؛ با همکاری مردم اقدام به تأسیس کارخانهء برق نمود، در حالی که جز قسمتی از شیراز هیچ یک از شهرهای استان فارس برق نداشت.
            از ایشان کتابها و رسایلی باقی مانده، که در یک مجلد به طبع رسیده است:
            ۱- نقطه اتکای شیعه
            ۲- حجاب و پرده‌داری
            ۳-ردّ و انتقاد بر کتاب کلید فهم قرآن
            ۴-احتیاج بشر به پیغمبر و امام
            ۵-کتابی پیرامون امامت و ملاک سعادت بشر و چند رساله دیگر وی در ۵۷ سالگی (۱۳۷۴ هـ) بدرود حیات گفت و در آرامگاه خانوادگی در جهرم مدفون گردید.[۴۸]

حاج باقرآقا غفوری
            حجه‌الاسلام والمسلمین باقر غفوری در سال ۱۳۱۷ هـ.. در لار پا به عرصه وجود گذاشته، در دوازده سالگی به خواندن علوم اسلامی، در محضر استاد خود مرحوم حاج ملاعلی‌نقی رحمانی جویمی، می‌پردازد. در سال ۱۳۴۳ هـ..ش برای تکمیل تحصیلات خود رهسپار نجف اشرف می‌شود؛ در مدت سه سال لمعه، قوانین‌الاصول، معالم و منظومهء سبزواری را از استادان آن روزگار فرا می‌گیرد و در سال ۱۳۴۶ هـ..ش به لار مراجعت می‌کند. دروس تکمیلی اصول و فقه را در محضر سیدعبدالحمید آیت‌اللهی و سیدعلی‌اصغر موسوی و سیدعبدالعلی آیت‌اللهی می‌گذراند. وی از واعظان شهیر لار محسوب می‌شود. کتابی با عنوان »گفتار غفوری« از ایشان به چاپ رسیده است.[۱۷]

- آیه‌الله العظمی سیدعبدالعلی موسوی آیه‌اللهی
            فرزند ارشد آیه‌الله آقا سیدعبدالمحمد، در ۱۳۳۹ ق در شهرستان جهرم پای به گیتی گذارد. ایشان که از اوان انقلاب اسلامی، امامت جمعهء شهرستان لار را بر عهده دارند مراحل عالی علم را نزد آیه‌الله محسن حکیم، آیه‌الله عبدالهادی شیرازی در نجف اشرف و آیه‌الله محمدحسین بروجردی در قم و آقا سیدنورالدین در شیراز به پایان برده، فقیه، حکیم، عارف، ادیب و از شخصیتهای برجسته به شمار می‌رود. مقام علمی ایشان زبانزد خاص و عام بوده، در منطقهء لارستان از پایگاه مردمی والایی برخوردار می‌باشد. حسینیهء رفیع اعظم که از کتابخانه‌ای ارزشمند بهره می‌گیرد، به همت و تلاش ایشان بنا نهاده شده است.

آیت الله سیدمجتبی موسوی لاری (رکنی)
            فرزند سیدعلی‌اصغر رکنی، به تاریخ ۱۳۱۴ هـ..ش. در شهرستان لار متولد شد. او از محضر امام خمینی (ره) آیه‌الله مشکینی، آیه‌الله حسین نوری و آیه‌الله آقا شیخ باقر سلطانی بهره‌مند شد. در همان اوان جوانی به نویسندگی روی آورد و برای نسل جوان کتابهایی پرارزش نگاشت. رسالت اخلاق، سیمای تمدن غرب، اصول و مبانی اعتقادی در چهار جلد و دهها کتاب ارزشمند دیگر که به پنج زبان زندهء دنیا ترجمه و برای ترویج احکام اسلامی به اقصی نقاط جهان ارسال شده است. گروه بسیار یاز تشنگان حقیقت و شریعت اسلامی با روشنگریهای حضرت ایشان به دین مبین اسلام گرویده‌اند. آقای ویروگو محمد امین، از کشور بورکینافاسو در نامه‌ای به آقای سیدمجتبی موسوی لاری چنین می‌نویسد:
موسس محترم مرکز نشر معارف اسلامی در جهان در جمهوری اسلامی ایران، سلام علیکم و رحمه‌الله-نخست احترام و تحیات قلبی و خالصانهء خود را به حضور شما تقدیم می‌دارم سپس به استحضارتان می‌رسانم که کتب ارسالی از سوی مرکز نشر معارف اسلامی با خوشوقتی دریافت کردم و پیرو نامهء قبلی به اطلاعتان می‌رسانم که تصمیم گرفته‌ام به لحاظ علاقه‌ای که برای ارتباط با جمهوری اسلامی ایران دارم در شهر کنفوس شعبهء مرکز نشر معارف اسلامی شما را راه‌اندازی کنم و به آگاهی شما می‌رسانم که همهء مسلمانان و ساکنان شهر کنفوس چشم انتظار ورود شما به این شهر هستند تا شعبهء مرکز نشر معارف اسلامی خودتان را افتتاح فرمایید و ما را خرسند و مشعوف سازید.
از سوی دیگر مسلمانان الجزایری نیز می‌خواهند در آخر سال ۱۹۹۵ میلادی شعبهء مرکز دیگری را راه بیندازند و مسئول این کار شخصی از کشور ساحل عاج است که مردم علاقه و رغبتی برای راه‌اندازی مرکز الجزایریها از خود نشان نمی‌دهند بنابراین از شما جداً تقاضا داریم که سعی و تلاش خود را برای مسافرت به کشور ما و افتتاح شعبهء مرکز نشر معارف اسلامی خودتان در ماه اوت یا سپتامبر سال جاری را بنمائید و در پایان با خوشوقتی به اطلاعتان می‌رسانم که پس از دریافت و توزیع کتابهای ارسالی مرکز شما دو نفر از اهالی شهر ما به دامن اسلام روی آوردند و شهادتین را بر زبان جاری ساختند: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول‌الله.
شما را به خدا می‌سپارم.                                                  ارادتمند: ویروگو محمد امین از کشور بورکینافاسو
            اینک روزانه دهها نامه از کشورهای اسلامی و غیر اسلامی به مرکز معارف اسلامی رسیده، از ایشان تقاضای ارسال کتابهای ترجمه شده می‌کنند.

آیت الله سیدمحمدحسین نسابه
سیدمحمدحسین (حسین) فرزند سیدمحمدحسین. در ۱۳۱۸ ش. در شهرستان جهرم پای به عرصهء وجود نهاد. پس از گذراندن درسهای کلاسیک مرسوم در جهرم، برای دریافتن علوم قدیمی به شیراز رهسپار شد و مدت چهارسال از محضر آیه‌الله دستغیب، آمیرزا علی‌اکبر ارسنجانی، آقای نجابت، آقای سیدحسن آیه‌اللهی، آقای کلواری و حاج عالم، بهره برد. آنگاه برای تکمیل دروس سطح و خارج به قم مشرف شد و در حلقه درس و بحث حضرت امام خمینی، آیه‌الله‌العظمی گلپایگانی و آیه‌الله فاضل لنکرانی شرکت نمود. حضور همیشه و فعال ایشان در دروان انقلاب اسلامی و روشنگری نسل جوان در آن ایام زبانزد خاص و عام است و بیشترین سهم را در راه‌اندازه اعتراضهای خیابانی علیه رژیم ستم‌شاهی داشت. او هم‌اینک امام جمعهء موقت لار است

آیت الله سیدصالح رکنی
            فرزند سیدعلی‌اصغر در تاریخ ۱۳۲۵ ش، در شهرستان لار، دیده به جهان گشود. ایشان از حلقه درس اساتید برجسته حوزهء علمیهء قم خوشه‌ها چیده است. آیه‌الله شبیری زنجانی و آیه‌الله محمدفاضل لنکرانی از جمله اساتیدش به شمار می‌روند. سیدصالح ایام تبلیغی را در شهرستان لار به سر می‌برد و در راه ترویج مبانی اسلام تلاش می‌کند.

-عبدالغفور لاری
            مولانا عبدالغفور لاری، ملقب به رضی‌الدین، از مشاهیر لارستان در اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری و از شاگردان برجستهء مولانا عبدالرحمان جامی است. از محل تولد وتحصیل وی اطلاع چندانی در دست نیست. بیشترینهء حیات خود را در شهر »هرات« به سر آورده است؛ جامع فضل و دانش بوده، آن گونه که »جامی« در حق وی می‌گوید:
آن جا که فهم و دانش مرغی بود شکاری
                                                                     بازی« است تیز رفتار، عبدالغفور لاری
            وی تألیفهای زیادی داشته که برخی شناسایی شده و به چاپ رسیده است. آثار شناخته شدهء او عبارتند از:
الف) تکملهء حواشی نفحات‌الانس: که به خواهش فرزند جامی به تحریر درآورده است. این اثر در سال ۱۳۴۳ ش. در کابل و به اهتمام »بشیر هروی« به چاپ رسیده است.
ب) شرح دُرّه فاخره: این کتاب شرح و توضیحی است دقیق در زمینهء مذهب صوفیه و متکلمان و حکمای متقدم.
ج) حاشیه‌ای بر الفوائدالضیائیه: نوشتهء عبدالرحمان جامی.
د) ترجمه و شرح اصول‌العشره: اصول‌العشره کتابی است در چگونگی سیر و سلوک عرفان نوشتهء محمدبن عبدالله خوارزمی مشهور به نجم‌الدین کبری که عبدالغفور آن را ترجمه و تحشیه کرده است.
او سرانجام در صبح یکشنبه پنجم شعبان سال ۹۱۲ هـ.. در هرات وفات یافت و در جوار مقبره مرشدش مدفون گردید.[۳۲]

-محمدکاظم احمدی
            در سال ۱۲۹۳ ش. در لار به دنیا آمد و در پنج سالگی چشمانش را از دست داده است. شعرهای محلی او بسیار دلپذیر و گنجینه‌ای از واژه‌های محلی است.

-آقا شیخ علی ادبی
            فرزند محمدحسین، در سال ۱۲۸۵ ش. در لار به دنیا آمد و پانزده سال در نجف اشرف از محضر اساتید وقت؛ آقا میرزاباقر زنجانی، آقا میرزا آقای اصطهباناتی و میرزا عبدالهادی شیرازی بهره گرفت. دریای انقلاب، اثری منظوم از اوست که به وقایع تاریخی صولت‌الدوله قشقایی علی‌خان و زادان‌خان گراشی می‌پردازد.

-تائب اوزی

            شیخ محمدصالح شافعی اوزی، متخلص به تائب، فرزند شیخ عبدالرحمان، در خلال سالهای ۱۲۳۵ و ۱۲۵۴ در اوز متولد شد مقدمات عربی، فقه، تفسیر و حدیث را در محضر شیخ احمد کوهجی آموخت و آنگاه عازم حجاز گشت و در آنجا نزد استاد شیخ عبدالحمید درغستانی و استاتید دیگر علوم معانی و بیان، منطق، کلام و هیئت را تحصیل کرد و چند سال در مکه مجاور خانهء خدا بود و در عرض سالهای ۱۲۹۵ و ۱۳۰۰ که از مکه به مدینه می‌رفت در بندر »رانج« از بنادر حجاز بدرود حیات گفت، این چند بیت از اوست:
ره عشـق است و نی راه ســلامت
                                                                                       نیندیشـیم در ایـن راه از ملامت
                        بـــه تقلــید امــــام هوشــیاران
                                                                                           نخوردم می، خورم اکنون ندامت
                        رخ ساقــی ز جام بــاده پیداسـت
                                                                                          بیا صوفی ببینی کشف و کرامت
                        ز مغرب آمد آن خورشید و گردید
                                                                                            از آن قامـت قیامت را ملامت …
                        کنـد »تائب« برای صفّ عشــاق
                                                                                             در آن محـراب ابـرویش امامت[۲]

-ملاعبدی اَهِلی
از شاعران روستای »ا      
هِل« لارستان بود، دیوان او در سه هزار بیت و در قالب مثنوی سروده شده است. شرح جنگهای محلی او بسیار پر ارج می‌نماید

-مهجور بریزی
مهجور از شاعران لارستان بود و در روستای بریز روزگار می‌گذراند. راماسکویچ منتخبی از اشعار محلی مهجور، را نقل کرده است.

-شاه زندو بیرمی
            سیدعلی اکبر، عفیف‌الدین به شاه زندو، از امامزادگان، علما و عرفای مشهور بوده، کراماتی به او نسبت می‌دهند در شهر بیرم مدفون است. آرامگاه او محل زیارت و نذورات بوده، سادات موسوی و زندوی بیرم از اخلاف اویند.[۴]

-مشرف‌الدین‌بن شاه حسین بیرمی
            کتابی با عنوان »مرصادالاطبا« دارد که در موزهء باستانی هندوستان نگاهداری می‌شود.[۵]

-سیدمحمدباقر حجازی بیرمی
            از وکلای پایه یک دادگستری تهران و مدیر روزنامه وظیفه به شمار می‌آمد. این روزنامه سیاسی-اجتماعی، سه شماره در هفته منتشر می‌شد و ناشر افکار دفتر نشریات دینی منشور نور بود. دو دورهء انتشار داشته، در فاصله سالهای ۱۳۲۳ تا ۱۳۴۱ فعال بوده است.[۶]

-آیت‌الله آقا شیخ محمد حقانی
            به سال ۱۳۲۵ هـ.. در شهر »بیرم« پای به عرصهء گیتی نهاده است. او اجازهء اجتهاد خود را از بزرگانی چون آیه‌الله حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، آقا سیدابوالحسن اصفهانی و آیه‌الله محمدحسین نایینی و مجتهد کازرونی، دریافت داشت و از مفسران، فقیهان و فیلسوفان شیعه به شمار می‌آمد. ده اثر علمی از وی به یادگار مانده، که متأسفانه تنها کتاب »عالم ارواح« در ردّ نظریات »فروید«، از او به چاپ رسیده است. مقبرهء او در کنار آرامگاه سعدبن مبارک در بیرم قرار دارد.[۷]

-زین‌العباد درویش، مشهور به عابدشاه بیرمی
            از نوادگان شاه زندو می‌باشد. دیوانی از او، در کتابخانهء آستان قدس رضوی، موجود است. وفات او در سال ۸۲۲ هـ..، در روستای بِرَخت در جزیره قشم، اتفاق افتاده است.[۸]

-حاج سیدمحمد زاویه
            سیدمحمد زاویه، به فرمان شاه عباس برای ترویج شریعت اسلام از اصفهان به لار می‌آید. سید دارای مقام علمی والایی داشت و مورد علاقهء مردم لار بوده است. مقبرهء او در لار، نزدیک امامزاده میرعلی‌بن حسین، واقع است.[۹]

-میرزا زاهد علی‌بن میرزا سعدالدین لاری
            پدرش ضابط مالیات بنادر بود و پس از فوت پدرش، خود نیز به همین کار اشتغال داشته است. حزین او را دیده، به سخاوت توصیف کرده است:
در شب هجر تو شرمـندهء احسـانم کرد
                                                            دیده، از بس گـهر اشک به دامانم کرد
سرگذشت شب هجران توگفتم با شـمع
                                                            آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد…
زلف او بود »سخا« حاصل سرمایهء عمر      
                                                            شاه آخــر زکفم بُرد و پریشانم کرد[۱۰]

-حکیم شاه معصوم لاری و فرزندش شاه باقر
  از فضلای لار بوده، هر دو به شغل طبابت اشتغال داشته‌اند و در حرفه‌ خود از مهارت کافی برخوردار بودند.[۱۱]

-میرزا شفیعا لاری
            میرزا شفیعا شاعری نغزگو و شیوا سخت بود که در شعر »اثر« تخلص داشته است و در لار زندگی را بدرود گفت.[۱۲] دیوان او در سال ۱۳۷۲ توسط رضا عبداللهی و انتشارات برگ حوزهء هنری به چاپ رسیده است.

-سیدحسین شیخ‌الاسلام
            فرزند سید زین‌العابدین، از نوادگان حضرت سجاد علیه‌السلام و از علمای لار بود. او در زمان پادشاهان صفوی، برای ترویج امور شرعی، از اصفهان به لار آمد، در اوایل حکومت فتحعلی‌خان گراشی، در لار زندگی را بدرود گفت و در همان شهر مدفون گشته است.[۱۳]
.
-مولانا عبدالحمید لاری
            او از لار به سامرا هجرت کرده، از محضر میرزاحسن شیرازی و حاج میرزا اسماعیل بهرهء علمی گرفت و در سال ۱۳۰۶، در سامرا، وفات یافت. شیخ فاضل و شیخ محمدکاظم فرزندان آن بزرگوار بوده‌اند.[۱۴]

-سیدعبدالله‌بن سید معصوم
            از زهاد و دانشمندان لار بوده، که از سادات نسابهء شیراز می‌باشند. در اواخر عمرش از لار به »بنارویه[۱۵]« رفته و در آنجا مدفون شده است.[۱۶]

-آیه‌الله سیدمصطفی علوی لاری
            فزرند سیدعلی، در تاریخ ۲۸ شعبان ۱۳۴۲ هـ.. در شهرستان لار دیده به جهان گشود و در شیراز و حزه علمیه قم به تحصیل پرداخت. او عمر خود را در راه کسب علوم و معارف اسلامی، تبلیغ و ترویج احکام شریعت و خدمت به محرومان و ستمندان گذراند. و سرانجام در بیستم تیرماه ۱۳۷۳ بدرود حیات گفت و در شهر »قم« مدفون گردید.

-فتویی
            محمد فتویی متخلص به نامی از اهالی روستای »پتو« بوده است. به ظاهر در لار وفات یافته است.
مرا چو مرغ به کوی تو آشیانه بس است
                                                              ز اشک دیدهء گریانم آب و دانه بـس است
ز آه گـرم تو نامی بسوخت شمع زبـان
                                                       فروغ مهر تو آتش شعله در زبانه بس است[۱۸]

-محمدهادی کرامتی
            در سال ۱۲۷۴ هـ.. در اوز پا به عرصه وجود گذاشت. کتاب تاریخ دلگشای اوز، و رساله‌ای موسوم به »سرورالقلوب فی مناظرالمحبوب« در توصیف حضرت رسول، نوشته اوست.
            این محقق در ۱۲ جمادی‌الاخر ۱۳۵۵ هـ.. در سن ۸۱ سالگی زندگی را وداع گفت.[۱۹]

-صدرالدین کلامی لاری
            شاعری شیواسخن بود و در لار روزگار می‌گذرانده است:
چه سبزه‌ای است که از روی آتشین برخاست
                                                      که دیده سبزه که از آتش این چنین برخاست[۲۰]

-ابراهیم‌خان لاری
            شاعر، موسیقیدان و مدتی حاکم لارستان بوده است. او با الله‌وردی‌خان، فرمانروای شیراز، جنگید و در سال ۱۰۱۰ هـ.. از وی شکست خورد و یک سال بعد در بادغیسِ بلخ رخ در نقاب خاک کشید.
            بیتی زیبا از او به یادگار مانده است:
ما پی تحصیل یار و یار در دل بوده است
                                                         حاصل تحصیل ما تحصیل حاصل بوده است[۲۱]

-افسردهء لاری
            سیدعلی‌اکبر مرتضوی، متخلص به »افسرده«، فرزند سیدمرتضی از سادات و بزرگان لار بوده است. وی در سال ۱۲۵۹ ش. پای به عرصه وجود گذاشته، در طب سنتی مهارتی بسزا داشت. دیوان شعری دارد که توسط مرحوم شیخ عبدالحسین نوروزی دهکویی نگاشته شده است.
طالب دیدن رویت بصری نیست که نیست
                                                         جلوه حسـن تو اندر نظری نیست که نیست
نکند ناله‌ء »افسـرده« به گوشـت اثـری
                                                         ور نه فریاد شبم تا سحری نیست که نیست[۲۲]

-باقر لارستانی
            بیشتر شهرت باقر به خاطر دوبیتی‌هایی است که از او برجای مانده است. آرامگاه وی در روستای میمونِ فداغ واقع است:
نه هر بـالا بلنـــدی مـاهتـاب است
                                                      نه هر سنگ و گلی دُرّ خوشاب است
نه هر کس یار گویی »باقر« است آن
                                                      نه هـر ترکی زبـان، افراسـیاب است[۲۳]

-بدر لاری
            دارا بدر، ملقب به بدرالشعرا، در سال ۱۲۷۵ ش. در لار متولد شده است. اشعار او اغلب قصاید و مدایح رسول اکرم و ائمه اطهار و مراثی و نوحه می‌باشد. او در سال ۱۳۳۳ بدرود حیات گیفت.[۲۴]
چو صبح خسرو خدیو عالم‌گیر
                                                      نمود عالم ملک از شعاع خود تسخیر…
شریعت نبوی در زمانه بادآباد
                                                      محبّ و حامی اسلام جا به تخت و سریز
- خضری لاری
            شاعر و نویسنده بود، در روزگار صفویه در خدمت امام‌قلی‌خان، حاکم فارس و لار می‌زیسته است:
آن که هرگــز نرود یک نفـس از یاد مـرا
                                                                  چه شد آیا که به یادی نکند شاد مرا
کوه کندن چه بود، کندن جان دشوار است
                                                                  در ره عشــق مسنجید به فرهـاد مرا
او در سال ۱۰۴۰ درگذشته است.[۲۵]

- داغدار لاری
            مشهدی حسن فرزند حاج ابول، به خاطر نرسیدن به وصال تخلص داغدار را برای خود برگزید. قصاید و مدایحی دربارهء حضرت محمد صلی‌الله علیه و اله و نیز مراثی و اشعاری در سوک شاه شهیدان سروده است.
شبی در کنج خلوت یاد از آن ناشاد می‌کردم
                                                         سپند آسا زجا می‌جستم و فریاد می‌کردم
چو مجـنون می‌نشستم بر سر بازار رسـوایـی
                                                         اگر با دیگـری می‌دیـدمت فریاد می‌کردم[۲۶]

-ریاضی لاری
            از قاضیان لار بوده است:
قامتش گر کند هلاک مرا                زیر سروی کنید خاک مرا[۲۷]

-سعیدالدین لاری
            شاعری پرگو بوده است.[۲۸]

-صحبت لاری
            آخوند ملامحمد باقر دشتی بیرمی، در بیرم به دنیا آمد و تحصیلات خود را در »روزنیز« فسا و شیراز، در محضر عالمان عصر خود، به انجام رساند. او پس از احراز مقام اجتهاد به لار بازگشته، مورد احترام مردمان آن سامان قرار گرفت. دیوان شعری از او به چاپ رسیده است. وی را در غزلسرایی سرآمد شاعران لارستان شمرده‌اند.
»صحبت« نه غزلسراست امروز                   از روز ازل سخنـــور آمــد
   او در اواخر عمر از نعمت بینایی محروم می‌شود و سرانجام سال ۱۲۵۱ هـ.. رخ در نقاب خاک می‌کشد.[۲۹]

-محمد جعفر طالعی زاده :
زنده یاد  در پنجم اردیبهشت ماه ۱۳۰۳ در شیراز دیده به جهان گشود .پدرش حاج محمد یکی از تجار متشرع ومعروف لاری ساکن شیراز بود .دوران تحصیلات ابتدایی خودرا در لار گذارنید ومقطع دبیرستان ، در دبیرستان شاپور شیراز بوده است .در ۱۴/۸/ ۱۳۲۹به استخدام وزارت آموزش وپرورش در آمد ودر لار فعالیت آموزشی خود را آغاز کرد .این خدمت مقدس را با عشق وعلاقه در این شهر طی وبه پایان رسانید .از ویژگی بارز وی سرودن اشعار ی بود با زبان لاری اشعاری بسیار سهل وعام فهم ، اما پر معنی ومملو از تشبیهات خاص ، دلنشین وشیوا . روحش شاد .

-صنعت لاری
            او دختر کدخدای »فداغ« بوده است. چون در هنرهای زنانه تبحر داشته، در اشعار خود، صنعت تخلص می‌کرده است.
هرکس که دید جلوه و طور و ادای تو
                                                                     گر خود ملک بودی، بشدی مبتلای تو
جز سجدهء بتان نکند تا به روز حشر
                                                                     زنّار زلــف هــر که بدید از قــفای تو
او سرانجام در سال ۱۲۶۴ چشم از جهان فرو می‌بندد.[۳۰]

-عادل لاری
            از فرمانروایان لارستان بود، نسبش به »گرگینِ میلاد« می‌رسد. او علاوه بر حکومتداری، شاعر نیز بوده است.
کهن شد قصهء مجنون حدیث درد من بشنو
                                                        به هر افسانه، عمر خود مکن ضایع سخن بشنو
            او سرانجام در سال ۹۹۲ یا ۹۵۰، به زخم کارد، چشم از جهان فرو می‌بندد.[۳۱]

-عوض‌خان لاری
            از شاعران قرن دوازدهم هجری بوده، در لار حکومت می‌کرده است:
ز آه جهان سوز بستم دهـــان را
                                                         چو خورشید در دل شکستم سنان را
سلیمانی من همین بس که هرگز
                                                         بــه آزار مــوری نبسـتم عنـــان را[۳۳]

-قطب‌الدین لاری
            منجم و ریاضیدان برجستهء عصر خود بوده است. حل و عقد، حل‌المسائل لاری، رسالهء مسائل فی احکام‌النجوم، تعلیق و حاشیه بر »اختیارات« امام فخرالدین رازی و تعلیق بر »سی فصل« از خواجه نصیر طوسی از جمله آثار اوست آن بزرگمرد در لار زندگی را بدرود گفت.[۳۴]

-کشفی لاری
            سیدروح‌الله کشفی فرزند سیدمحمود، از شاعران و بزرگان لار بوده، در سال ۱۳۴۱ هـ..ش بدرود حیات گفته است.
آیــنهء حق‌نمـاست روی محمـد
                                                         دیده حق بین بود به سوی محمد
خواهی اگر سرفرازی دو جهان را
                                                         پای مکش »کشفیا« زکوی محمد[۳۵]

-کمال‌الدین لاری
            میرکمال‌الدین حسین‍‌بن محمدبن فخرالدین‌بن علی لاری، از استادان محمد مصلح‌الدین لاری در شیراز زندگی می‌کرد. او از شاگردان علامه جلال دوانی بوده است.[۳۶]

-مجتهدی لاری
            ابوالحسن مجتهدی از معلمان قدیمی لار و از بنیادگذاران مدرسهء دولتی در شهر لار بوده است. او شعر می‌سروده و از خطی نیکو برخوردار بوده است.[۳۷]

-محبوبی لاری
            این دانشمند بزرگ استاد جلال‌الدین محمدبن اسعد دوانی معروف به صدیقی بود و از بزرگان قرن هشتم و اوایل قرن نهم به شمار می‌آمد.[۳۸]

-مُحبّی لاری
            از شاعران قدیمی لار است. شرح کاملی از شخصیت و مقام علمی او در دست نیست:
دوست جای دیگر و من مانده‌ام در کوی دوست
                                                      کز در و دیوار کوی دوسـت آید بـوی دوست[۳۹]

-محی‌الدین لاری
            از شعرای لار و شاگرد ملاجمال دوانی بوده است. در زمان شاه تهماسب صفوی به زیارت بیت‌الله‌الحرام رفته، در مراجعت مثنوی فتوح‌الحرمین را به نظم درآورده است.[۴۰]
وفات او بین سالهای ۹۱۵ تا ۹۵۱ هـ.. است و مقبره‌اش در شیراز می‌باشد.

-مصلح‌الدین لاری
            مصلح‌بن محمد انصاری لاری از علمای ریاضی و هیئت بوده، شرح فارسی هیئت قوشچی را به سفارش محمدشاه غازی هند نگاشته است. در لار دیده به جهان گشود، به شیراز سفر کرد و در خدمت میرغیاث‌الدین منصور شیرازی و ملاصدرالدین و میرکمال‌الدین حسین‌بن محمدبن فخرالدین علی لاری به اکتساب علوم پرداخت.
            مرأت‌الادوار و مرقات‌الاخبار، حاشیه بر شرح علامه دوانی بر تهذیب‌المنطق تفتازانی، حاشیه بر شرح قاضی میر بر هدایه‌ءاثیرالدین ابهری و حاشیه بر شرح هدایهء میبدی از جمله آثار اوست. علاوه بر این مولانا لاری پزشکی نیز می‌دانست و در دربار عثمانی به طبابت اشتغال داشت.[۴۱]

-آخوند ملامحمدباقر لاری
            اصل ایشان از اهالی جویم بوده، امّا پدرش در شهر لار متوطن می‌شود. پس از تحصیلات عالی به درجهء اجتهاد نایل می‌گردد. در لار عهده‌درا امور حسبیه بوه و عمری به زهد و تقوا به سرآورده است. شیخ محمدباقر غفوری از نوادگان آن جناب است. ملامحمدباقر شعر نیز می‌سرود، وفات وی در سال ۱۲۸۸ اتفاق افتاده است. آرامگاه او در شهر قدیم لار در کنار مسجد واقع و مورد احترام خاص و عام است.[۴۲] از او یک کتاب اخلاقی بازمانده که در تملک نگارنده است.

-مولانا نصرالله لاری
            از دانشمندان بود تحصیلات وافری داشت و در لار روزگار می‌گذراند.[۴۳]

-میرزا مصطفی مستوفی دیوان‌اعلا
            در اوایل جوانی از بیرم به شیراز می‌رود و به تحصیل علوم ادبی و نحو می‌پردازد. مدتی نایب تولیت آستان قدس رضوی بوده است.[۴۴]

-سیدعلاءالدین مورخ لاری
            فرزند سیدجواد، در سال ۱۲۷۳ ش. در خانواده‌ای روحانی در لار چشم به جهان گشود. مورخ لاری، در جریان سالهای نهضت نفت، با انتشار روزنامهء »لارستان« به سلک روزنامه‌نگاران درآمد و علاوه بر روزنامه‌نگاری به نگارش »تاریخ لارستان« پرداخت.
            او در سال ۱۳۵۹ ش. بدورد حیات گفت و در تهران مدفون شد.[۴۵]

-میرزا اشرف جهان و میرمحمدتقی لاری
            هر دو از سرشناسان لار و از نیکوکاران بوده‌اند. اشرف جهان در اواخر عمر به نجف می‌رود، مجاورت اختیار کرده، در همان دیار نیز وفات می‌کند. میرمحمدتقی در لار زندگانی را بدرود گفته است.

-آقاحاج شیخ محمدباقر نخبه‌الفقهایی
            فرزند محمدحسین، در سال ۱۳۰۸ در لار به دنیا آمد و از محضر آقا شیخ غلامحسین ادیب، آقا شیخ محمدحسین نخبه‌افقهایی و مرحوم پدرش استفاده برد. کشکول نخبه و رسالت حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله از جمله آثار اوست.

- آقا شیخ محمدحسن نخبه‌الفقهایی
            فرزند شیخ محمدحسین و متولد ۱۲۸۲ شمسی در شهر لار است. او در همان شهر و نزد پدر بزرگوارش مدارج علمی را یکی پس از دیگری طی کرد. کتابخانه‌ای غنی و نسبتاً بزرگ در شهر جدید تاسیس نمود، هیجده رساله در زمینهء احکام و مسائل اسلامی انتشار داده که نشان از ژرفای دانش او دارد. این بزرگمرد در ۸۸ سالگی، در سال ۱۳۷۰ ش در شهر لار، بدرود حیات گفت.

-شیخ محمدحسین نخبه‌الفقهایی
            محمدحسین فرزند ملامحمدباقر، در حدود سلا ۱۳۹۲ هـ.. در لار دیده به جهان گشود. به خاطر علاقه به علوم دینی در کسوت طلاب درآمد. با جد و جهد به تحصیل پرداخت و از استادانی چون: سید عبدالمحسن مُهری، سیدعبدالباقی آیه‌اللهی و آیه‌الله سیدعبدالحسین لاری بهره گرفت. سپس به نجف اشرف رفت واز محضر مرحوم آیه‌الله آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و آیه‌الله شیخ‌علی قوچانی کامیاب شد. در فقه و حدیث سرآمد بود. اجازهء اجتهاد خود را ازمرحوم نایینی، غروی اصفهانی و شیخ‌علی ابیوردی دریافت داشت. کتابی با نام »مجمع‌الشتات«  از او به چاپ رسیده است. وی با تحریم خرید و فروش کالاهای خارجی، از قبیل چای و قند و دخانیات با مرحوم آیه‌الله سیدعبدالحسین لاری همصدا بود و تا پایان عمر از اقلام ذکر شده، استفاده نکرد. این بزرگوار که در تقوا و عدالت نمونه بود، سرانجام در هفدهم جمادی‌الاول سال ۱۳۶۲ هـ..، در سن هفتاد سالگی در اثر بیماری حصبه، دار فانی را وداع گفت و در قبرستان »کوریچان« مدفون گردید.[۴۹]

-سیدالعلماءالابرار آقا سیدمحمدحسین نسابه
            فرزند آقا سیدمحمدباقر در لار پای به عرصهء وجود گذاشته، در مدرسه علمیه منصوریه، فقه و اصول را، در خدمت آیه‌الله سیدعبدالحسین نجفی لاری آموخت و امامت جماعت مسجد امامزاده میرعلی‌بن حسین، را به عهده گرفت. امامزاده او جنب امامزاده و نزدیک در مسجد قرار دارد.[۵۰]

-حاج شیخ عبدالحسین نوروزی
            حجه‌الاسلام والمسلمین نوروزی به سال ۱۳۹۷ ش. در شهر »دهکویه« چشم به جهان گشود. از کودکی به دروس علمی قدیم علاقه نشان داد و به کسوت عالمان درآ/د. وی علاوه بر مقام والای فقهی و داشتن اجازهء اخبار و حدیث از جانب علامه امینی-صاحب‌الغدیر-خوشنویسی نامدار و سخت‌کوش بود. کتابخانهء شخصی او سرشار از مجموعه‌های نفیس خطوط قدماست که چند دفتر از آن در آستانهء چاپ و انتشار قرار دارد. نخستین مجموعه این خطوط نفیس در بهار سال ۱۳۷۴ به همت دکتر محمود طاووسی منتشر شد.
    او در سال ۱۳۶۷ ش. بدرود حیات گفت.[۵۱]
اسد نوروزی، شاعر توانای لارستنی برادرزاده اوست.

-دکتر احمد اقتداری
            دکتر اقتداری در سال ۱۳۰۴ شمسی در شهر لار به دنیا آمد، او پس ازتحصیلات ابتدایی و عالی، چندین سال در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به تدریس پرداخت. در مسائل گوناگونِ فرهنگ، تاریخ، زبان و ادبیات و خلیج فارس تألیفات متعددی دارد. برای آگاهی بیشتر از شرح زندگی ایشان، کتاب کاروانِ عمر، که خاطرات هفتاد سال عمر اوست، منبعی مطمئن و پربار است.

-دکتر محمدباقر وثوقی
            وی در سال ۱۳۳۷ در شهر لار به دنیا آمد و پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه، از دانشگاه تهران، در رشته تاریخ، درجهءدکترا دریافت داشت. او نویسنده و تاریخ‌نگار لارستان به شمار می‌رود و کتابهای »لار، شهری به رنگ خاک«، »تاریخ لارستان«، »لار و جنبش مشروطیت«، »خنج، گذرگاه باستانی لارستان« از جمله آثار اوست.

-استاد سیدمصطفی مصطفوی
            در سال ۱۳۰۵ در شهر لار به دنیا آمد. او فرزند سیدحسن بوده، خط را از مرحوم پدرش فرا گرفته است. علاوه بر این از محضر بزرگانی چون استاد سیدحسن میرخانی، استاد غلامحسین امیرخانی و یدالله کابلی نیز بهرهء وافر برده است.
ایشان شخصیت وارسته ایست که همواره در آموزش هنر خوشنویسی و به عنوان مدرس اخلاق و احکام درتلاش بوده اند باید از ایشان به عنوان معلم نمونه اخلاق و پدر خوشنویسی لارستان نام برد.
حجت الاسلام سید مصطفی مصطفوی استاد ارزشمند خط، فنون خط را از مرحوم پدرش فرا گرفته است. علاوه بر این از محضر بزرگانی چون استاد سیدحسن میرخانی، استاد غلامحسین امیرخانی و یدالله کابلی نیز بهرهء وافر برده است انجمن خوشنویسان لارستان از سال ۱۳۶۰ به همت حجت الاسلام سید مصطفی مصطفوی تاسیس شده و در حال حاضر با بیش از ۶۰۰ نفر عضو در مقاطع مختلف خوب،متوسط، عالی و ممتاز را دارا است.

پرفسور استاد دکتر ارفعی:
عبدالمجـید ارفـــعی “اَوَزی”، متولد ۹ شهریورماه سال ۱۳۱۸ش. هستم. زادگاه اجدادی من، شهــــــر اوز (لارستان کهن) در استان فارس است. باید توضیح دهم که (اَوَز) از واژه (اوجَ) یا (اووَجَ) فارسی باستان که با (اهواز) یا (خوز) هم ریشه است.
خانواده، در تابستان سالی که در آن متولد شــدم، به دلیل گـــــرمای بیش از حد هوا در بندر عباس، به دامنه کوه گنو پناه برده بودند.کوهستان گنو در امتداد رشته کوههای زاگرس جای دارد.
این کوه یکی از نقاط خنک درشمال بندر عباس است که از زمانهای قدیم ساکنان بندر عباس، بویژه در فصل تابستان برای فرار از گرما به آنجا می رفتند و هم اکنون نیز از گردشگاهــهای بندر عباس به شمار می رود.
بدین ترتیب من در نهمین روز از ماه شهریور، در دامنه کوه و در دل طبیعت پا به عرصه گیتی نهادم. هنگامی که خانواده ام به همراه قافله قصد عزیمت به بندر عباس را داشتند، یکی از اهالی گنو مرا که در آن زمان تقریباً بیست روزه بودم در آغوش گرفت و زودتر از حرکت قافله عازم بندر عباس شد. آن زمان روزهای آغازین جنگ جهانی دوم بود وهمۀراهها نا امن شده بود به گونه ای که راهزنان به قافله ها حمله می کردند. اما به کمک آن گنویی مهربان، سالم به بندر عباس رسیدم و در بین راه زنان مختلفی در کنار فرزندان خود به من شیر می دادند.
پدر من روانشاد میر عبدالله ارفعی از طایفه میران اوز(امیران اوز) بود که از چند نسل پیشتر به بندر عباس و بندر لنگه مهاجرت کرده و در آنجا به بازرگانی و تجارت می پرداخت. مادرم نیز خانه دار بود.
برادر بزرگ من دکتر احمد ارفعی، فارغ التحصیل دکتری شیمی از دانشگاه منچستر انگلستان، استاد شیمی دانشگاه شریف و مخترع چند نوع مواد سیمانی در آمریکاست. زمانی که قصد داشتم برای ادامه تحصیل به پنسیلوانیا بروم، چند ماهی در واشنگتن مهمان او بودم. من برادری کوچکتر به نام حسام الدین هم دارم.دکترحسام الدین ارفعی از فیزیکدانان بسیار برجسته و از همکاران موسسه عبدالسلام و سرن ژنف است و دارای سمت های معاونت پژوهشگاه دانشهای بنیادین ذرات و ریاست دانشکده فیزیک دانشگاه شریف بوده است. حسام معتقد است که من به زبان اوزی فکر می کنم. باید یادآوری کنم ریشۀ زبان اوزی به زبان پهلوی ساسانی بسیارنزدیک است.
خواهران من همگی مدارج عالی علمی را طی کرده اند: عالیه فوق لیسانس روابط بین الملل از دانشگاه تهران و شاغل در پژوهشگاه دانشهای بنیادین در سمت مدیر دفتر همکاریهای علمی و بین المللی، عاطفه فارغ التحصیل رشتة ریاضی و کامپیوتر دانشگاه تهران و شاغل در همین تخصص و عارفه پزشک رادیولوژیست در آلمان.
در اینجا بایسته است که از برادرم، زنده یاد دکتر عبدالحمید ارفعی یاد کنم. عبدالحمید دو سال از من کوچکتر و از دندان پزشکان بسیار متبـحر و استاد دانشگاه شهید بهشتی و چند سالی نیز رئیس جامعه دندان پرشکان ایران بود. او و استادش دکتر عسکرزاده به عنوان ایرانیانِ عضوِ تیم آمریکایی دانشگاه میشیگان در ساخت مواد دندان پزشکی در آمریکا به فعالیتهای علمی اشتغال داشتند و شرکت آلمانی Kerr خریدار یکی از یافته های آنان وتولید کننده آن ماده شد. روانش قرین رحمت باد.
تاریخ و زبانهای باستانی، جزء ذات و جوهرۀ وجود من است. از دبستان به تاریخ و جغرافیا علاقه داشتم، ولی در دبیرستان علاقه ام به این موضوع بسیار عمیق تر شد.
بعد از اتمام کلاس سوم دبیرستان، روزی با دوستانم به کتابخانۀ مـلی واقع در خیابان قـــوام السلطنه  (سی تیر امروزی) رفتیم. در میان قفسه های کتاب چشمم به کتابی با عنوان “گاتها یا سرودهای زرتشت” نوشتۀ ابراهیم پورداود افتاد. بی اختیار دست دراز کرده کتاب را برداشتم. شاید هم بازی سرنوشت این کتاب را در مسیر راه من قرار داد، تا بدین ترتیب آیندۀ زندگیمن را رقم زند.
در سالن مطالعۀ کتابخانه چند بند از گاتها به همراه الفبا و ترجمه اش را از متن کتاب رونوشت برداشتم و با عجله به منزل برگشتم و- به گمان خود- یادگیری خط اوستایی را آغاز کردم. خواندن زبان اوستایی بدلیل آنکه هر چیزی را که می خوانیم عیناً می نویسیم کاری بسیار سهل و ساده است. ولی نکات دستوری آن باید حتماً از استاد آموخته شود.
در سال چهارم دبیرستان مقدمات فارسی باستان را از دکترجلال متینی آموختم و با کمک ایشان با الفبای این زبان آشنا شدم.
بعد از پایان کلاس پنجم دبیرستان، شبکیه چشم چپم به علت نزدیک بینی بسیار شدید پاره شد و روانشاد دکتر حـسن علوی، استاد بزرگ چشم پزشکی ایران چشم مـــرا جراحی کرد و با بازگرداندن بینایی ام، مرا برای همیشه مرهون خویش کرد. هر چند که از داشتن دید کامل چشم راست نیز به دلیل وجود لکه ای روی عدسی آن محروم هستم. گاهی اوقات به طـنز می گویم: من دنیا را چپ چپ نگاه می کنم!
از این رو قادر به حضور مستمر در کلاسها نبودم و به ناچار با موافقت پزشک معالجم واجازه روانشاد دکتر مجتهدی، در رشته طبیعی در دبیرستان البرز ثبت نام کردم و به شکل مستمع آزاد در کلاسها شرکت داشتم.
سال تحصیلی به آخر نزدیک می شد. در یکی از روزهای پایان سال تحصیلی، ناظم دبیرستان، آقای ماکویی که بعدها نماینده مجلس از ماکو شد ودانش آموخته رشتۀ تاریخ هم بود، با لهجه بسیار زیبای خود به من رو کرد وگفت: داداش ارفعی، امتحان می دی یا نه؟. عصر همان روز به مطب دکتر علوی رفتم و پس از کسب اجازه از ایشان، در حـــــالی که بیشتر از دو هفته زمان به شروع امتحان ها نمانده بود، خود را آماده ساختم و در امتحان ها شرکت کردم و سرانجام موفق به گذراندن موفقیت آمیز امتحان ها شـــدم. حد نصاب نمرات درسهای زیست شناسی و جانور شناسی را کسب کرده بودم ولی ترجیح می دهم نمـره های دروس ریاضی ام را نگویم. در جبرومثلثات اصلاً استعداد ندارم.
یادش به خیر، در دبیرستان البرز دبیر ریاضیاتی به نام روانشاد کمپانی داشتیم که هندسه و نجوم تدریس می کرد. او در حدود دومتر قد داشت و بوکسور هم بود. شادروان کمپانی سه کلمه مختص به خودش داشت. یکی (بفرما)، وقتی که شاگرد خوب جواب می داد. (بنشین) وقتی که متوسط بود و (بتمرگ) یا (نخاله یوزپلنگ، بتمرگ) وقتی که جواب درســــت نمی دادیم. او سر درس هندسه به من می گفت: (نخاله یوزپلنگ، بتمرگ)، ولی سر درس نجوم به من می گفت: (آقای ارفعی بفرمایید). هیچ وقت این حرکت او را از یاد نمی برم.
بعد از پایان امتحانات، همزمان با ثبت نام در کلاس ششم دبیرستان در رشته ادبی در مدرسه دارالفنون، خود را برای کنکور این رشته آماده کردم.
روزی به همراه یکی از دوستانم به نام منوچهر کروبیان، در مسیر بازگشت از مدرسه به خانه بودیم. آن روز نیز تعدادی دست فروش بساط خود را در اطراف میدان توپخانه پهن کرده بودند ومن هم به عادت همیشه چند دقیقه کنار آنها ایستادم و با کنجکاوی عناوین کتابهایشان را جستجوکردم. به بهانه یادگیری زبان پهلوی، کتاب “کارنامه اردشیر بابکان” ترجمه محمد جواد مشکور را خریدم و با منوچهر به آتشکده آدوریان رفتیم. به کسوت شاگردی زنده یاد موبد رستم شهزادی موبد آن آتشکده در آمدم و طی یک تا دو جلسه در هفته از ایشان زبان پهلوی را آموختم.
زمان اعلام نتایج کنکور دانشگاه رسید وتوانستم با رتبه بسیار خوبی در رشته های ادبیات فـــارسی، باستان شناسی و حقوق دانشگاه تهران پذیرفته شوم. دو سه روزی به اصرار خانواده ام به دانشکده حقوق رفتم، ولی با روحیاتم سازگار نبود. استادهای بسیار بزرگی چون: ابراهیم پورداود، محمد معین، بدیع الزمان فروزانفر، پرویز ناتل خانلری، ذبیح الله صفا و جلال همایی در دانشکده ادبیات به تدریس مشغول بودند. همین کافی بود که به بازگشت به دانشکده ادبیات و شاگردی در محضر این بزرگان ترغیب شوم. بنابر این فرار کردم و به دانشکده ادبیات برگشتم.
در دانشکده ادبیات به زبانهای پهلوی، اوستایی و فارسی باستان می پرداختم و به علت زمینه ذهنی قبلی به راحتی درسها را فرا می گرفتم. در این زمان آموزش پهلوی را به سایر دانشجویان دانشکده آغازکردم و به گمانم به ۴۰۰ الی ۵۰۰ نفر پهلوی یاد دادم. اینجا نیز مانند همیشه بخت به یاری من آمد و با شـادروان دکترعزت الله نگهبان آشنا شدم. زمینه آشنایی من با استاد نگهبان از این قرار بود که سه مجسمه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران وجود داشت و ظاهراً از آنها برای طراحی دانشجویان باستان شناسی و آشنایی با اشیاء و اجسام سه بعدی سود می جستند. یکی از این مجسمه ها برداشتی از مجسمه موسی اثر میکلانژ بود که از ناحیه بازو آسیب دیده و شکسته بود.
من که در آن زمان جوانی بیش نبودم به دفتر دکتر نگهبان رفتم و درخواست کردم که به من اجازه دهند مجسمه موسی را ترمیم کنم. شاید استاد نگهبان تصور نمی کرد که بتوانم این کار را انجام دهم. ابتدا اسناد و مدارکی را از دانشکده هنرهای زیبا تهیه کردم و از جهات مختلف چگونگی بازسازی این بخش را بررسی کردم و با اندک آشنایی که با نقاشی و مجسمه سازی داشتم، موفق شدم دست مجسمه موسی را ترمیم کنم.
وقتی دکتر نگهبان مجسمه را دیدند، به پاس تلاش من اجازه دادند تا به عنوان تنها دانشجو، آن هم دانشجوی غیر باستان شناس، به مدت یک هفته در حفاری تپه مارلیک شرکت کنم که برای من خیر و برکت زیادی به همراه داشت. در حین حفاری با شادروان رستمی که عکاس بسیارماهری بود آشنا شدم. من از ایشان چاپ عکس را هم یاد گرفتم. من ازدانش و هنرعکاسی زمانی که در شیکاگو بودم، بسیار بهره بردم.
اما مجسمه سازی و گچ کاری من در دانشگاه تهران به همین جا ختم نشد!
مدتی همراه با روانشاد سیف الله کامبخش فرد به ساخت نقشه های گچی از نقشه ایران می پرداختیم. توانستیم با کمک قالبهایی که کامبخش فرد آماده می کرد، نقشۀ ۷۵ درجه ایران زمان شاهنشاهی هخامنشیان را در ۵۴ تکه با گچ بسازیم که پهنای امپراطوری بزرگ ایران را از ماوراءالنهر تا لــیبی نشان می داد.
به معلمˏپهلوی دانˏمجسمه سازˏدانشگاه تبدیل شده بودم، تنها لقب “هخا” را کم داشتم، که آن را منوچهر کروبیان به من اعطاء کرد. هخا در نام هخامنشی به معنای “دوست” و”همراه” است، و من مایل بودم که همه مرا دوست خود بدانند.
در همین سالها شادروان استاد دکتربهرام فره وشی، از فرانسه به ایران برگشته بود وتدریس زبان پهلوی را در انجمن ایران باستان زرتشتی ها، آغاز نمود. به امید آنکه شاید بتوانم بیشتر یاد بگیرم، در کلاسهای ایشان حاضر شدم. بعد از چند جلسه، استاد متوجه شدند که زبان پهلوی را بلدم. تدریس سطح اول کلاسها را به عهده من گذاشتند و خودشان در سطوح بالاتر تدریس می کردند.
با توجه به آشنایی که با زبان پهلوی داشتم، مرحوم دکتر فره وشی را در نوشتن کتاب “فرهنگ پهلوی” یاری رساندم. این تجربه برای من بسیار لذت بخش بود. فیشهای استادم را آماده می کردم وتحویل ایشان می دادم تا خودشان معنی واژه ها را اضافه کنند. برای جوانی در سن و سال من افتخار بسیار بزرگی بود که دستیار دکتر بهرام فره وشی باشد.
مدتی هم با ایشان روی گویش اوزی بندری کار می کردیم و حدود ۷۰ برگ در خصوص صرف فعل این گویش آماده کردیم. البته به دلیل گرفتاری، این کار ادامه پیدا نکرد.
بعد از پایان تحصیل در دانشکده ادبیات، با حمایت استادم شادروان دکتر خانلری، تصمیم گرفتم  به آمریکا بروم ودر دانشگاه پنسیلوانیا  Pennsylvaniaتحصیل کنم. شادروان درسدن Dresden که اتفاقاً استــــاد خانم دکتر قریب هم بود، با درخواست بورس من جهت ادامه تحصیل در رشتۀ  زبانهای ایرانی موافقت کرد.
درحال آماده کردن مقدمات سفر بودم که دکترخانلری پیشنهاد دادند بدلیل عدم وجود متخصص زبانهای ایلامی و بین النهرینی در ایران، در این رشته ادامۀ تحصیل دهم و این نظربلافاصله مورد تأ یید استادِ بزرگ، ابراهیم پورداود قرار گرفت.
متن بازنویسی شده گیلگمش توسط احمد شاملو وکتاب الواح سومری ساموئل. ن. کریمر با ترجمه بسیار زیبای داود رسایی نیز مرا شیفتۀ جهان باستانی سومری ها کرده بود. بنابراین تصمیم خود را گرفتم و به هنگام ورود به Penn. به دکتر درسدن اعلام کردم که قصد ادامه تحصیل در رشتۀ  زبانهای ایــــلامی و بین النهرینی را دارم. این تصمیم باعث لغو بورس تحصیلی من شد.
در سال اول، در کنار استاد آیخلر  B.Eichlerدستور زبان اکدی را آموختم. یادم می آید هنگامی که به دیدن ایشان رفتم، پس از گفتگوهای نخستین از من پرسید: آشنایی با زبان عربی داری یا نه؟، و پس از آگاهی از آگاهی اندک من به زبان عربی، با هم به کتاب فروشی دانشگاه رفتیم. در آنجا وی سه جلد کتاب “درسهای اکدی” (Akkadische Lesestucke ) از باوئر Bauerرا که به زبان آلمانی بودند، برداشت و به من داد و گفت:  این کتاب درسی ماست، که یکی متنهای میخــی، دیگر واژه نامه و یکی فهرست نشانه ها است. برو و تلاش کن که چند سطری را بخوانی.
ندانستن زبان آلمانی از یک سو، استخراج تلفظ شکلها که در بیشتر موارد هر یک دارای چندین تلفظ و معنی هستند، از سوی دیگر، براستی کاری بس سخت بود. سرانجام پس از شانزده ساعت تلاش تنها توانستم دو سطر را به درستی بخوانم و معنی کنم و همین برای خشنود کردن استاد آیخلر کافی بود.
در سال دوم، به پژوهش بر قانون خمورابی، افسانه آفرینش و داستان گیلگمش پرداختم. در این سال افتخار شاگردی استاد بزرگی چون شوئبرگ ÅKe.Sjöberg را داشتم.
روزی در کلاس درس اسطوره شناسی شادروان کریمر Samuel Noah Kramerنشسته بودیم که خبر درگذشت یکی از بزرگترین سومر شناسان آن روز جهان یعنی آدام فالکنشتین Adam Falkenstein رسید. همگی ما به همراه دکترکریمر ایستادیم و به احترام فالکنشتین یک دقیقه سکوت کردیم. پرفسور فالکنشتین کسی بود که در سن ۲۴ سالگی دومین کتاب ادبی سومری خود را نوشت. آن روز در کلاس، دکترکریـمر برای ما نقـــــل کرد: چهارده روز پیش با  فالکنشتین بر سر خواندن یک واژه سومری گفتگو می کردیم و وی اشتباه مرا اصلاح کرد و الان من هستم که خبر فوت او را اعلام می کنم.
روزی را هم به خاطر می آورم که مشغول مطالعه در کتابخانه دانشگاه بودم و برای رفع اشکال درسی مجبور شدم که ساعت دو بعد از نیمه شب به دفتر شوئبرگ بروم و ساعتی مزاحم وقت استاد شوم. کتابخانۀ دانشگاه تا نیمه های شب برای استفاده دانشجویان باز بود و استاد ها نیز اکثراً تا دیر وقت در اتاق خودشان مطالعه می کردند.
تحقیق و مطالعه در چنین فضایی مرا آماده می ساخت تا کم کم به سوی آرزوی دیرینه خود، یعنی کار روی متون ایلامی، قدم بردارم.
در کنار تحصیل در محیطی آکادمیک، ادای احترام به استاد نیز، مفهومی است که در جوانی آموختم و تاکنون سرمشق زندگی خود قرار داده ام.
بعد از دوسال، در سن ۲۸ سالگی با توصیه نامه شوئبرگ، در تابستان ۱۳۴۶ش.(۱۹۶۷ م.) برای فراگیری زبان ایلامی راهی موسسۀ  شرقی دانشگاه شیکاگوشدم و به عنوان اولین ایرانی به جهان پررمز و راز و زیبای ایلام و بین النهرین گام نهادم.
قبل از سفر به شیکاگو و ورود به دانشگاه، با اسامی و همچنین کارنامه علمی استادانی که آرزوی شاگردی ایشان را داشتم، از جمله ا.لئو.اوپنهایمA.Leo.Oppenheim ، ریچارد هلک R.T.Hallock و آیگنس گلبI.J.Gelb آشنا شده بودم.
با لباسی آراسته و کمی فاخر در حالی که اضطرابی وجودم را فرا گرفته بود، قدم به راهروی طبقه سوم موسسۀ شرقی دانشگاه نهادم.
از روی اسامی این بزرگان، دفترشان را جستجو می کردم که چشمم به اسم اوپنهایم افتاد و ترجیح دادم ابتدا وی را ببینم و بعد به سراغ پروفسور هلک بروم. با اسم اوپنهایم در زمان مطالعه روی کتیبه های افسانه آفرینش، آشنا شده بودم. دیدن اسم او کافی بود که ذوق و شوق جوانی چون من را برای دیدار با استاد بزرگی چون او، صد چندان کند. نام اوپنهایم، آدولف بود. البته ایشان به دلیل کشته شدن پدر و مادر خود در جنگ جهانی دوم، هیچگاه از این نام استفاده نمی کردند.
وارد دفترش شدم و خود را معرفی کردم. اوپنهایم با روی گشاده مرا پذیرفت و گفت که منتظرم بوده است و کمی هم از اوضاع و احوالم پرسید. بعد هم دعوت کرد که عصر آن روز میهمان کلاسش باشم. قرار داشت تا کتیبۀ مربوط به سال هشتم سارگون را به شاگردی مهمان درس بدهد. من بخشی از این کتیبه را با شوئبرگ خوانده بودم. با اشتیاق دعوت ایشان را پذیرفتم ودرکلاسش حاضر شدم. پارگی کت استادی با سجایای اخلاقی او را از یاد نمی برم. اوپنهایم در علم آشور شناسی سرآمد بسیاری از بزرگان زمان خود بود، ولی به راحتی و با تواضع فراوان، جوان خامی چون من را پذیرفت وبه کلاس خود دعوت نمود.
در کلاسها اوپنهایم خود را نماینده مردم عراق و من را نماینده ایلامی ها خطاب می کرد و به این بهانه مدام باب بحث و جدل را با من باز می کرد و می گفت: من و تو به تقلید از بین النهرینی ها وایلامی ها مدام در جنگیم. حسن خلق اوکم نظیر بود.
روزی در کلاس، اوپنــــهایم خاطره شیرینی برای ما تعریف کرد. ظاهراً استاد بزرگ بنو لانـــدز برگــــــر Benno Landsberger  مشغول نوشتن مقاله ای در خصوص پروتو سومریها بوده که در صفحه اول آن ارجاعی به حاشیه می دهند و چهارده صفحه پیرامـون ارجاع در حاشیه مطلب می نویسند. بعد هم فراموش می کنند که مقاله را به پایان برسانند و به همان شکل آن را برای چاپ می فرستند.
در دومین سالی که وارد شیکاگو شدم، استاد لاندز برگر دار فانی را وداع گفتند، اما من از یـــــاد و نوشته های ایشان بهره های بسیار بردم. لاندز برگر نیز توسط یکی از شاگردان خود از عواقب ناشی از جنگ در آلمان رهایی یافته بود. فون زودن von Soden  در زمانی که استادش لاندز برگر در حال کار روی کتیبه هایی در آنکارا بوده، کرسی وی را به عمد در آلمان غصب می کند تا به این بهانه ایشان به آلمان برنگردند. لاندز برگر ابتدا به فرانسه و سپس به آمریکا مهاجرت می کند و وارد موسسۀ شرقی دانشگاه شیکاکو می شود. به این ترتیب فون زودن توانست جان استاد خود را نجات دهد. لاندزبرگر هم برای آن که به همگان نشان دهد که متوجه این کمک فون زودن شده، میهمانی بزرگی به افتخار وی ترتیب داد.
من به این ترتیب رسماً وارد دنیای آشور شناسی شدم.
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید!
صبح روز اول ورود به موسسه سری هم به دفتراستاد هلک زدم و از ایشان درخواست نمودم با عنایت به این که هدف من تحقیق روی متون ایلامی هخامنشی است، اجازه دهد تا افتخار شاگردی او را داشته باشم.
فردای آن روز، هلک به سبک خودش به درخواست من پاسخ مثبت داد. هنگامی که در کتابخانه مشغول مطالعه بودم، مرحوم هلک در حالی که دو برگ کاغذ در دست داشت به سوی من آمد و گفت: ببین مجید این شش سطر اول بیستون به همراه شکل نامه ایلامی اش است. مطالعه کن و چند روز دیگر بیا تا با هم شروع کنیم.
بدین ترتیب با بیستون داریوش بزرگ شروع کردم، روزهایی که هلک تعیین می کرد به دفترش می رفتم و با هم کار می کردیم. البته هنوز تابستان بود و تا شروع ترم تحصیلی چند روزی مانده بود.
در ترم اول تحصیلی، شادروان خانلری و روانشاد نگهبان مقداری پول برای من فرستادند. گمان می کنم دست مجسمه موسی همچنان در خاطراستاد نگهبان مانده بود.
از ترم دوم، بورسیه شهریه دانشگاه شدم و با خیال آسوده تر درس می خواندم. در این سال با شادروان پروفسور گلب هم آشنا شدم و دروسی را با ایشان گذراندم. گلب از غولهای آشور شناسی جهان، اصالتاً لهستانی و به ۹۳ زبان دنیا مسلط بود. به همراه بسیاری از استادهایم هر سال میهمان اودرویلایش واقع در میشیگان بودیم. من این شانس و خوشبختی را در زندگی داشتم که همیشه در محضر بزرگان شاگردی کنم.
گلب معتقد بود که همه زبانها حالت اضافی خود را حفظ می کنند و حالت اضافی هر زبانی به دلیل آنکه مالکیت در آن مستتر است، قویترین وجه آن زبان است. برای اثبات این گفتار می توانیم به مثالهای زیادی در فارسی و انگلیسی اشاره کنیم. در فارسی می بینیم man“من” که از mana فـارســی باستان برگرفته شده است، وحالت اضافی دارد به جای adam که حالت فاعلی دارد، نشسته است. در اکدی نیز وجه اضافی همیشه باقی است.
به نظرمن سقوط شوروی کمونیستی به دلیل تلاش برای حذف کسرۀ  اضافه بود، که نشانه مالکیت است. روسها قصد داشتند که مالکیت عمومی را جایگزین مالکیت فردی(همان کسره اضافی زبان شناسها!)، کنند و به همین دلیل اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید.
هیچ زمان نباید به جنگ قویترین رکن زبانها برویم.
هفته ای سه روزنیز با هلک روی متن بیستون کار می کردیم. بعد نوبت به متون چغازنبیل رسید.
کمی که پیش رفتم، یادگیری آسان تر بود، چون مطلب راحت تر در مغزم می نشست، ولی حجم کار هم بالا می رفت. هلـــک به من یک فرصـــــت بزرگ داد و آن چیزی جز کار کـــــردن روی اصــــل گل نبشته ها نبود. البته من هم به پاس این نعمت، همین فرصت را به شاگردانم در موزه ملی دادم.
نسخه برداری از اصل کتیبه، کاری بسیار متفاوت با یادگیری خطوط میخی و گرامر آن است. گامهای اول با اشتباهات زیاد، بچه گانه و گاهی خنده دار همراه بود. من از هلک بسیار ممنونم که این فرصت را به من بخشید. هر شب ۵ کتیبه می داد تاروی آنها کار کنم. ابتدا با کتیبه های خوانده شده خودش شروع کرد و بعد روی کتیبه های رمز گشایی نشده کار کردم. چشمم کم کم یاد می گرفت که چطور باید از اصـــل گل نبشته نسخه برداری کند. خود هلک در این کار بین همه استادهای شیکاگو سرآمد بود. شبی مشغول کار بر روی گل نبشته PF 693 از مجموعه های شاهی داریوش بودم که استاد به من داده بود تا بخوانم. البته قبلاً خودش روی آن کارکرده بود. مشغول خواندن بودم که به واژه ای رسیدم که هلک آن راParšamnakka(?) خوانده بود و نام محلی است که داریوش بزرگ در یکی از سفرهای خود به آنجا رفته بود. ظاهراً داریوش در این سفر در هشت شهر اقامت داشته است و در هر شهر به او هشت گاو دادند و این کتیبه از کتیبه های دریافتی داریـــوش است. منبی خبراز خوانش استاد، آغازواژه را an-za به جایpar-ša خواندم. هلک از خواندن من تعجب کرده وبار دیگرکتیبه را بررسی کرد و چیزی را که من خوانده بودم تایید کرد. این برای من افتخار بزرگی بود.
به غــیر از ایلامی در هر ترم باید دودرس را به صــــورت رسمی و سه درس را به صــورت اختیاری
می خواندم. یعنی موظف بودم تا ترمی شش درس بخوانم. استادهای من در درسهای اختیاری نیز جدیت و سختگیری بسیار داشتند.
یادم می آید، یک روز بعد از ظهر امتحـان داشتم به همین دلیل در کلاس صبح شـادروان اریکا راینر Erica Reiner حاضر نشدم. عصر، استاد را درموسسه دیدم، ایشان مرا بسیار مواخذه کردند وخواستند که حتی به بهانه امتحان هم غیبت نکنم.
دوشنبه ها و چهارشنبه ها درس اجباری تاریخ داشتیم و مجبور بودیم فهرست بلند بالای کتابها و مقالاتی را که استاد برینکمن Brinkman در روز دوشنبه می داد، به فاصله دو روز بخوانیم وچهارشنبه پاسخگو باشیم. یک هفته علاوه بر کتب همیشگی، کتاب قطور امپراطوری هخامنشی نوشته اومستد را نیز به ما داد تا طی دو روز بخوانیم و این در حالی بود که دو روز بعد، یعنی چهارشنبه می بایست برای پایان ترم امتحان می دادیم. هرچقدراصرار کردم که این کتاب را به علت حجم زیادش حذف کند نپذیرفت و اتفاقاً چند سوال هم از کتاب اومستند در امتحان مطرح کرد.
شاگرد تنبلی چون من، این گونه آموزش می دید. به همین خاطر من هم تلاش می کردم تا با سختگیری زیادی با شاگردانم برخورد کنم تا ایشان نیز زحمت بکشند و خوب بیاموزند.
من برای گذران زندگی روزمره ام در شیکاگو مجبور بودم که کار کنم. مدتی برای استاد زبان سومری ام میگوئل سیویل M.Civil مولاژ کتیبه های نیپور را از روی قالبهایی که داشت، با کمک گچ دندان پزشکی آماده می کردم. مدتی هم شبها عکسهایی را که فیلمشان را در اختیارم می گذاشتند چاپ می کردم. ۲۰۰۰ کتیبه هم برای هلک پختم. این گل نبشته ها را در کارگاه سفال پزی دانشگاه می پختم و برای کار به اســتادم می دادم. همه این کتیبه ها در آنجا قرار دارد.
به هر حال چاره ای جز انجام کار برای گذران زندگی ام نداشتم.
در تابستان یکی از سالهایی که برای تدریس دانشجویان فوق لیسانس به دانشگاه شیراز دعوت داشتم، به تدریس در موسسه آسیایی شیراز پرداختم. شاگرد بسیار خوب و زرنگی به نام خانم ماه سیما فاتحی داشتم که اتفاقاً او هم ادبیات فارسی خوانده بود وضمن گذراندن دوران خدمت سربازی خود در سپاه دانش، کار کارشناسی عکسهای پوپ را نیز انجام می داد. بعد از مدتی تصمیم به ازدواج گرفتیم و طی مراسم ساده ای در شیراز زندگی مشترک خود را آغاز کردیم.
آرش پسر بزرگ من در سال آخر اقامتم در شیکاگو به دنیا آمد.
من زندگی خود را با عشق آغاز کردم و به مدت ۴۰ سال است که با عشق ادامه داده ام و با همین عشق توانستیم بر سختی ها چیره شویم و همیشه در زندگی شاد باشیم. من و همسرم با کمک یکدیگر به کارها رسیدگی می کنیم. امسال به علت عمل جراحی ناشی از تصادف نیاز به استراحت بیشتر پیدا کرده است، از این رو برای یاری به بهبودی سریعتر، کمی بیشتر کمــکش می کنم.
علاوه بر آرش که هم اکنون در حال گذراندن دکتری کامپیوتر در آمریکاست، پسر دیگری به نام سورنا دارم که کارشناس ارشد رشته مهندسی برق می باشد ودخترم چیستا سریرا، پزشک عمومی است و در آستانه ورود به دانشگاه برای گذراندن دوره تخصص است.
پسرم آرش مرا در رمز گشایی یکی از واژه های ایلامی و رسیدن به عدد ۸ یاری رساند. با کمک محاسبات ریاضی او توانستم تنها عددی که در ایلامی به صورت حرفی نوشتـــه می شود، یعنی عدد ۸ (li-u-li ) را رمز گشایی کنم.
سه سال آخر اقامتم در آمریکا به کار بر روی پایان نامه ام اختصاص داشت.
همه ساله مسوولان موسسۀ شرقی دانشگاه شیکاگو، اقدام به بررسی وضعیت پیشرفت تحصیلی دانشجویان رشته خطوط میخی می کردند و در صورتی که محرز می گردید که دانشجویی پیشرفت قابل ملاحـــظه ای نداشته است،
از حضور وی در این رشته ممانعت به عمل می آوردند و او را جهت ادامه تحصیل به گروههای دیگر معرفی می کردند.
به یاد دارم که فرزند یکی از استادان ریاضی دانشگاه را که از نظر آنان پیشرفتی نداشت، جهت گرفتن درجه دکتری به رشته تاریخ فرستادند. اما خوشبختانه من توانستم به مرحله کار روی پایان نامۀ دکتری خود در محضر شادروان هلک برسم.
نخست برای پایان نامه ام عنوان “کتیبه های پروتو ایلامی(ایلامی متقدم)” شوش را پیشنهاد دادم، که به سبب عدم اطمینان از رسیدن به نتیجه مثبت در رمز گشایی، به تصویب نرسید.
استادم هلک راهنمایی کرد که موضوع “زمینه های جغرافیایی گل نبشته های تخت جمشید” را انتخاب کنم. من نیز پذیرفتم و به مدت سه سال، با جدیت روزها و شبها روی این موضوع کار می کردم وتوانستم با موفقیت در حضور بزرگان شیکاگو از آن دفاع کنم.
رئیس جلسه خانم پرفسور هلن کنتورHelen Kantor  بود و من به همراه استادم هلک پاسخگوی پرسشها بودیم.
همه استادان موسسۀ شرقی که قصد حضور در جلسه دفاعیه را داشتند، به همراه یک نماینده از دانشکده علوم انسانی در جلسه شرکت کردند.
پس از پایان جلسه دفاع و همزمان با پذیرش پایان نامه، اجازه خواستم تا فصلی دیگر بدان بیافزایم. بعد از اتمام تحصیل و بازگشت به ایران این کار را انجام دادم، ولی به علت همزمانی با درگذشت هلک و تغییر استادی که می بایست فصل چهارم را باز بینی و ویراستاری کند، در فرستادن فصلِ افزوده شده  تاخیر پیش آمد. دریغا که استاد مسؤول منصوب شده به سبب بی علاقگی، هیچگاه به ویراستاری و افزودن آن به پایان نامه ام اقدامی نکرد و چون من نیازی به داشتن مدرکی نداشتم، دریافت آن را به فراموشی سپردم. لیکن در این چند سال به سبب برخی سخن ها، نیاز بدان احساس شد. از این رو با پیگیری دوست بسیار عزیزم دکتر علیزاده استاد مؤسسه شرقی دانشگاه شیکاگو، مراحل اداری دریافت مدرک دکترا نیز به انجام رسید.
پس از پایان  تحصیل  و باز گشتم به ایران، در آغاز تلاش کردم که کرسی آشورشناسی و ایلام شناسی  را در دانشگاه تهران تاسیس کنم، که متاسفانه موفق نشدم. بعد از گذشت زمانی دراز، عمق ضرر و زیانی که این مخالفت به پیکرۀ دانشگاهی ایران وارد آورد، بیش از پیش نمایان شده است.
یک روز ناراحت از شکست در راه اندازی کرسی آشور شناسی و ایلام شناسی دانــــــشگاه، در دفتر بنیاد فرهنگ ایران روانشاد خانلری را دیدم و به ایشان گفتم که قصد دارم به آمریکا بازگردم. استاد مرا از این کار بازداشتند و خواستند که صبوری پیشه کنم.
همان روز استاد خانلری مرا به عنوان همکار جدید به شادروان دکتر مهرداد بهار، شادروان دکتر مهین صدیقیان و خانم دکترکتایون مزداپور، در فرهنگستان ادب و هنر معرفی کردند و بدین ترتیب من رسماً همکار این بزرگان شدم و کار خود را شروع کردم.
از همان روزها تا کنون بحث و جدل علمی من و خانم دکتر مزداپور بر سر شیوۀ هزوارش نویسی ادامه دارد. ایشان معتقد به نوشتن هزوارش بر اساس شیوه مکنزی هستند و نظر من این است که در هزوارش نویسی، باید به ریشه واژه ها در زبان آرامی و دیگر زبانهای سامی توجه شود و بر اساس آن، هزوارش ها حرف نگاری شوند.

در همان روز نخست همکاری، دکتر خانلری از من پرسیدند: چه می خواهی؟، از ایشان درخواست نمودم که دستم را برای خرید کتاب باز بگذارند. با کمک استاد خانلری، حدود ۳ تا ۴ میلیون دلار کتاب برای فرهنگستان خریدم. ابتدا فهرستی از کتابها و مجلات مورد نیاز پژوهشگران خطوط میخی تهیه کردم و بعد به تدریج خرید آنها را سفارش دادم. این کتابها و مجلات هم اکنون در پژوهـشگاه مطالعات علوم انسانی در دسترس علاقه مندان است. البته زمانی که در تالار کتیبه های موزه ملی ایران کار می کردم، با مساعدت شخص مهندس سید محمد بهـــــشتی، رئیس محترم وقـت سازمان میراث فرهنگی کشور تعداد زیادی از این کتابها و مجلات را برای کتابخانه تالار کتیبه ها کپی کردم.
آقای مهندس بهشتی یک دستگاه کپی در اختیار من گذاشتند. از شاگردانی که در آنجا داشتم، خواستم که به جای پرداخت شهریه، هفته ای دو الی سه ساعت کتابها را کپی کنند. بدین ترتیب بخشی از این کتابهای ارزشمند در اختیار موزه ملی ایران هم قرار گرفت.
در سالهای آغازین بازگشتم از آمریکا، تمام وقتم را در فرهنــــگستان صرف پژوهش و خرید کتاب
می کردم تا این که در سال ۱۳۵۷ با توجه به تغییرات نهادین خانه نشین شدم.

لطف استادم شادروان خانلری در بیست و سومین Rencontre Assyriologique که در تاریخ ۵ الی ۹ جولای ۱۹۷۶ دربیرمنگام انگلستان برگزار شد شامل حال من گردید. ایشان هماهنگی های سفر مرا طی سه روز انجام دادند و مرا به این کنگره فرستادند که تجربه بسیار گرانقدری بود.
در اواخر سال ۱۳۵۶ به پیشنهاد و تشویق دکتر خانلری برای نخستین باراقدام به ترجمۀ استوانه کورش به فارسی کردم. ایران این ترجمه را مدیون خانلری است.
شادروان خانلری به من گفتند: اگر استوانه کورش را به فارسی ترجمه کنی، برای چند سال ترا با بورس به شیکاگو می فرستم تا کتیبه های بارو را بخوانی و در هر سال خوانش و ترجمۀ ۵۰۰ کتیبه را به ایران بفرستی.
همان سال ترجمه را شروع کردم. البته قبل از آن با هزینۀ فرهنگستان به منظور تهیه عکس و مولاژ از استوانه کورش سفری به لندن داشتم. در موزه بریتانیا با پرداخت ۲۸ پوند، مولاژ بسیار ارزشمندی ساخته و در اختیار من قرار دادند و ضمناً تصویر مسطحی که در انتهای کتابم به چاپ رسیده در آن زمان درموزۀ بریتانیا در دسترس من قرار گرفت. طی شش ماه از مولاژ این کتیبه نسخه برداری کردم و به ترجمه آن پرداختم.
سرانجام در سال ۱۳۵۸، برای اولین بار ترجمۀ فارسی استوانه کورش به چاپ رسید.
اما استاد خانلری دیگر سمت خود را نداشتند و بنابراین برنامه رفتن من به شیکاگو و کار روی کتیبه های باروی تخت جمشید متوقف شد.
بعد از آن خانه نشین شدم و به کارهای مختلفی روی آوردم تا بتوانم زندگی روزمره را بگذرانم.
در حاشیۀ  گذران زندگی، به تحقیقات علمی هم می رسیدم.
در تابستان سال ۱۳۷۷ با همکاری خانم گیتا نیکخواه بهرامی و آقای شاهرخ رزمجو تالار کتیبه های موزه ملی ایران را افتتاح کردیم. من و خانم بهرامی با کمک هم به قفسه بندی و تجهیز کتابها و ملزومــات تالار کتیبه ها می پرداخــــتیم. آقای شاهــــرخ رزمجو هم به ما یاری می رساندند و کتیـــبه ها را برای تــالار جمع آوری می کردند. تا پایان سال ۱۳۸۱ در موزۀ ملی ایران بودم ووقتی که از موزه بیرون آمدم، به درخواست ودستور آقای مهندس بهشتی ریاست محترم وقت سازمان میراث فرهنگی کشور و آقای محیط طباطبائی معاون محترم ایشان، تالار کتیبه های شوش را در قلعه باستان شناسی شوش راه اندازی کرده و در مدت شش فصل کاری ۲۷۰۰ آجر نوشته را شناسایی و شناسنامه های آنها را تنظیم کردم. آجر نوشته های شوش هم هنوز جای زیادی برای کار دارد.
بعد به درخواست آقای دکتر طالبیان به تخت جمشید رفتم و به کار برروی کتیبه های تخت جمشید پرداختم. تعدادی از کتیبه های موزه ملی را نیز به محوطه تخت جمشید می آوردند و من روی آنهــــــا کار می کردم. حین کار روی یکی از کتیبه هایی که قبلاً مرحوم کمرون خوانده بود( کتیبه ای از کتیبه های خزانه تخت جمشید، به شماره PT 10a)، متوجه شدم که کمرون یک خط را نخوانده و از قلم انداخته ونیز نوشته های پشت گل نبشته را بسیار فرسوده و غیر قابل خواندن دانسته است، که چنان نبود.
حدس زدم که آن سطروجود دارد. کتیبه را تمیز ساخته و مجدداً آن را بررسی کردم و به واژه ای برخوردم که معنای آن سیم یا نقره بود. این واژه علاوه برایلامی هخامنشی در ایلامی میانه نیز وجود دارد.
هنگام خواندن این سطر منتظر دیدن واژۀ KÙ.BABBAR به معنای فلز سفید و درخشان یا همان نقره بودم که به واژه la-an برخوردم که به معنی نقره است. البته در دوران هخامنشی یک مراسم آیینی با عنوان “لن” برگزار می شد.
در طی سالهای پس از بازگشت از شیکاگو شاگردان زیادی داشتم و به صورت رایگان بسیاری را تعلیم دادم. اکثر شاگردانم وقتی که درس سخت می شد از ادامه  فراگیری خودداری می کردند. بعضی ها هم درگیر روزمـــرِّگی و مشــکلات می شدند. از بهترین شاگردانم که چند سال با هم کار کردیم و بسیار خوب پیشرفت کردند و بیش از همه از من یاد گرفتند، آقای پارســـا دانشمــند و خانم ها گیتا نیکخواه بهرامی، شیدا جلیلوند و مهرنوش ملایری، سه تن از دانشجویانی بودند که در موزه ملی شاگرد من بودند، که این سه با توصیه و پیشنهاد من در دانشکاه گوتینگن آلمان پذیرفته شده و در حال حاضرسرگرم نوشتن پایان نامه های دکترای خویش در زبانهای اکدی و سومری هستند. پژوهشگر سخت کوش آقای دکتر حسین بادامچی نیز مدت کوتاهی در موزه ملی ایران شاگرد من بود که به دلیل تعطیل شدن دور دوم کلاسهای اکدی من در موزه، درسش نیمه کاره ماند و به جهت پژوهش هایش در حقوق جهان باستان موفق به گرفتن بورس تحصیلی از دانشگاه جان هاپکینز در مریلند آمریکا شده، برای ادامه تحصیل به آن دانشگاه رفت و موفق شد که درجۀ دکتری خود را در  قوانین باستان ancient laws بگیرد.
امید آن دارم که همیشه موفق و پیروز باشند و در آینده شاهد کارهای ارزشمند آنان باشیم.
در این مدت ۳ آجر نبشتۀ آستانه مقدس شاهچراغ و تعدادی از آجر نبشته های ملیان را خواندم.
کتاب “قانونهای بین النهرین” شامل ۱۰ الی ۱۲ قانون از قوانین سومری و اکدی، قوانین شاهان پیش از خمورابی، خمورابی و همچنین قانونهای بابلی نو و آشوری کهن، را آماده چاپ کرده ام. همه این قوانین به فارسی ترجمه شده و مقدمه بسیاری از آنها نیز نوشته شده است. هنگام ترجمۀ  قانون خمورابی به فارسی، به واژه اکدی pi‚‚atu بر خوردم که به معنای نوعی بیماری است که پوســـــت در آن سفید می گردد. معادل این واژه در فارسی (پیسی) است که دقیقاً در علم طب امروزی به معنای یک بیماری پوستی به کار می رود و شاید این واژه از زبان اکدی به ما رسیده باشد. 
” نخستین مجمع بین المللی پیوندهای فرهنگی کهن در ایران و غرب آسیا” با همکاری و هماهنگی معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، در سال ۱۳۸۳، با هدف بررسی پیوندهای صلح آمیز میان ایران کنونی و سرزمینهایی که در غرب سلسله جبال زاگرس قرار دارند، برگزار گردید. دبیر علمی و میزبانی استادان بزرگ آشور شناسی و باستان شناسی جهان از چین، اروپا و آمریکا که در آن سال به ایران آمدند، به عهده من بود. جای دوست بسیار خوب عراقیم عبدالهادی الفوادی که دکترای سومری خود را ازکریمر گرفته، در این کنگره بسیار خالی بود. متا سفانه هادی به دلیل بیماری امکان سفر به ایران را نداشت.
هم اکنون مشغول کار بر روی کتیبه بیستون هستم و با منابعی که دارم، حرف نویسی، آوانویسی و واژه نامه ایلامی و نیز حرف نویسی، آوانویسی واژه نامه بابلی بیستون را به پایان رسانده ام و امید دارم به محض رسیدن تصاویر لیزری دقیق، با کمک این تصاویر و فتوگرامتری بیستون، بتوانم با سرعت و دقت بیشتری کار را ادامه دهم.
در پایان از استاد در خصوص آرزوهایشان سوال کردم. استاد بعد از کمی تامل گفتند:
من بسیار نگران سرنوشت الواح باروی تخت جمشید هستم که هم اکنون به عنوان امانت در موسسۀ شرقی دانشگاه شیـکاگو نگهداری می شوند. اگر این الــــــواح طی بازی ها و جریانات سیاسی حـــــــراج می شدند، ضربه ای جبران ناپذیر برای تاریخ ایران بود. خوشحالم که تاکنون موفــق به انجام این کار نشده اند.
طی سفری که با کمک سازمان میراث فرهنگی کشور، دانشگاه شیکاگو و انجمن دوستداران فرهنگی ایران در امریکا، به شیکاگو  داشتم، توانستم از۶۴۷ گل نبشته عکس برداری کنم. این عکسها مربوط به همان تعداد متن از ۲۵۸۶ گِل نوشته هایی است که شادروان هلک آنها را خوانده ولی هیچگاه زمان ترجمه و چاپ آن را نیافته بود. در بازگشت از این سفر، نزدیک به دو سال من و همکار چندین سالة پیشینم خانم مرضیّة کاظمی سرگرم آماده سازی، استخراج واژه ها و حروف چینی دستنوشته های ایلامی هلک و ترجمه های فارسی و انگلیسی من از آن متن های ایلامی، بودیم.
می ترسم که پس از من این عکسها و ترجمه های فارسی و انگلیسی آن بی استفاده بمانند و هرگز کسی نباشد که پس از من دیگر متن ها را ترجمه (به انگلیسی یا فارسی) و منتشر کند.
دست نوشته های استادم هلک مثل گنجی پیش من امانت است و من به همراه ترجمه های خود باید تا قبل از مرگم آنها را چاپ کنم.
به آیندۀ این رشته در ایران امیدهای بسیار دارم. ما جوانان بسیار باهوش و مستعدی در ایران داریم. افسوس که قدر آنها را نمی دانیم.
آرزو می کنم بتوان به بسیاری از آنها آموزش داد و ایشان را در خدمت این علم گرفت. پیشنهاد من این است که با آموزش علمی و استاندارد، متخصصین زیادی را وارد این علم کنیم.
امیدوارم دانشـــگاهها و موسسات آموزشی و پژوهشی هر چه سریعتر جبران این سالها را بکنند.
آیندۀ روشنی در انتظار این رشته و محققان آن در ایران است.  بسیاری از محوطه های باستانی هنوز کاوش نشده است، مطمئناً بعد از کاوش آنها به کتیبه های زیادی می رسیم.کتیبه های رمز گشایی نشدۀ زیادی هم در انبار موزه ها داریم.
آرزو می کنم روزی جوانان ایرانی در این علم به جایگاه واقعی خود برسند. جوانان باید کار کنند و زحمت بکشند و فکر نکنند که یک شبه می توان راه صد ساله را رفت. موسسات علمی هم باید جوانان را پشتیبانی کنند تا درگیر روزمرگی نشوند.
بعد هم با لبخندی گفتند:  دیگر هیچ آرزویی ندارم …
از آن روز، آخرین جمله استاد را بارها با خود تکرار می کنم، دیگر هیچ آرزویی ندارم، و بعد از هر بار تکرار کردن این جمله از خود می پرسم که هزینۀ مادی و معنوی رسیدن استادی در ابعــــاد وجودی دکتر ارفعی به آرزوهایش در این دنیای بزرگ چقدر است،که تاکنون از او دریغ کرده ایم؟
یکبار دیگر آرزوهای استاد را مرور کنیم،
بهتر است به جای به کار بردن واژۀ (آرزوهای استاد)، از واژۀ (آینده ایران) استفاده کنیم. چرا که تحقق آنها، ایران را در مسیر رشد و بالندگی علمی قرار خواهد داد.
به امید آن روز[۲] …
۱-  ماجرای من و ایلام شناسی، گزارشی از دیدار با استاد دکترعبدالمجید ارفعی در روز دوشنبه مورخ:۷/۹/۹۰ است
[۱] -ماهنامه میلاد لارستان, شماره سیزدهم, ص ۴٫
[۲] -دانشمندان و سخن‌سرایان فارس, ج ۱ و ۲, محمدحسین رکن‌زاده آدمیت, اسلامیه, تهران, ۱۳۳۸٫
[۳] -, 1945. A. A. Romaskevitch,
(به نقل از لارستان کهن, احمد اقتداری, ص ۷۹٫)
[۴] -ریاض‌العارفین, رضاقلی خان هدایت, دارالطباعه خاصه دولتی, ص ۴۵۲٫
[۵] -کاروان عمر, احمد اقتداری, ۱۳۷۰, تهران, ص ۲۸۷٫
[۶] -تاریخ مطبوعات, مسعود برزین, نشر بهجت.
[۷] -نسخه دست نوشت تاریخ بیرم, محمد حقانی.
[۸] -جزوه منتشره توسط بخشداری بیرم.
[۹] -تاریخ لارستان, مورخ, به تصحیح محمدباقر وثوقی, راهگشا, شیراز, ص ۱۴۲٫
[۱۰] -همان, ص ۱۵۷٫
[۱۱] -تذکره حزین, شیخ محمدعلی حزین, ص ۱۴۹٫
[۱۲] -همان, ص ۱۵۷٫
[۱۳] -همان.
[۱۴] -میرزای شیرازی, شیخ آقابزرگ تهرانی, ارشاد اسلامی, ۱۳۶۱٫
[۱۵] -بنارویه: شهری است کوچک و قدیمی در چند کیلومتری جویم.
[۱۶] -تاریخ لارستان, مورخ لاری.
[۱۷] -ماهنامه میلاد لارستان, شماره ۲, ص ۶٫
[۱۸] -کشکول نخبه, نخبه کشکولها, شیخ محمدباقر نخبه, ص ۳۹۰٫
[۱۹] -تاریخ دلگشای اوز, محمدهادی کرامتی, ص ۵, ۱۳۷۰, شیراز.
[۲۰] -فارسنامه ناصری, میرزا محمدحسن حسینی فسایی, ص ۱۵۱٫
[۲۱] -مجمع‌الفصحا, رضاقلی خان هدایت, به کوشش مظاهر مصفا, ج ۱, ۸۱٫
[۲۲] -دیوان افسرده لاری, تصحیح بهرام خواجه, ۱۳۵۸٫
[۲۳] -دوبیتی‌های باقر لارستانی, صادق همایونی, نوید شیراز, ۱۳۶۹٫
[۲۴] -دانشمندان و سخن سرایان فارس, محمدحسین رکن‌زاده آدمیت, ج ۴, ص ۹۲۵٫
[۲۵] -فارسنامه ناصری, به اهتمام رستگار قسایی, طبع جدید, ص ۱۴۷٫
[۲۶] -کشکول نخبه, نخبه کشکولها, شیخ محمدباقر نخبه, ص ۳۷۰٫
[۲۷] -دانشمندان و سخن‌سرایان فارس, محمدحسین رکن‌زاده آدمیت, ج دوم, ص ۶۵۷٫
[۲۸] -کاتالوگ پرچ؛ تاریخ سرجان ملکم, ص ۱۴۹٫
[۲۹] -دیوان صحبت لاری, به اهتمام حسین معرفت, شیراز, ۱۳۳۳٫
[۳۰] -دانشمندان و سخن‌سرایان فارس, محمدحسین زکن‌زاده آدمیت, ج ۳, ص ۴۶۸٫
[۳۱] -همان, ص ۵۳۷٫
[۳۲] -لارستان کهن, احمد اقتداری, ص ۱۸۵٫
[۳۳] -دانشمندان و سخن‌سرایان فارس, ج ۳, ص ۷۲۲٫
[۳۴] -فهرست کتابخانه اهدایی سیدمحمد مشکوه به کتابخانه دانشگاه تهران, محمدتقی دانش‌پژوه.
[۳۵] -کشکول نخبه, نخبه کشکولها, شیخ محمدباقر نخبه‌الفقهایی.
[۳۶] -مجالس‌المومنین, به نقل استوری, ص ۱۵۶٫
[۳۷] -همان.
[۳۸] -فهرست کتابخانه اهدایی سیدمحمد مشکوه به دانشگاه تهران, منزوی, ص ۱۵۸٫
[۳۹] -دانشمندان و سخن‌سرایان فارس, رکن‌زاده آدمیت, ج ۴, ص ۳۴۱٫
[۴۰] -فتوح‌الحرمین, محی‌الدین لاری (شاعر سده نهم), با تصحیح و مقدمه علی محدث, انتشارات اطلاعات, تهران, ۱۳۶۶٫
[۴۱] -لارستان کهن, احمد اقتداری, ص ۱۵۶٫
[۴۲] -دانشمندان و سخن‌سرایان فارس, ج ۱, ص ۴۳۳٫
[۴۳] -همان, ص ۱۵۸٫
[۴۴] -جزوه‌ای از بخشداری بیرم.
[۴۵] -تاریخ لارستان, مورخ لاری, به تصحیح محمدباقر وثوقی, راهگشا, ۱۳۶۹٫
[۴۶] -سیدعبدالحسین لاری, پیشوای تنگستان, سیدعلی رضا سیدکباری, ص ۱۰۸٫
[۴۷] -تاریخ مشروطه ایران, احمد کسروی, امیرکبیر, ص ۵۴۵٫
[۴۸] -روزنامه استخر, نگاهی به خدمات اجتماعی سیدعلی‌اصغر موسوی لاری, جلال پاک شیر, ۱۳۳۲ شمسی, شیراز.
[۴۹] -ماهنامه میلاد لارستان, شماره هیجدهم, ص ۱۴٫
[۵۰] -سیمای داراب, سیدسیف‌الله نحوی, پژوهشکده باقرالعلوم, ص ۱۲۱٫
[۵۱] -ماهنامه میلاد لارستان, شماره ۴, ص ۱۳٫
 

کد مطلب: 9887
 
کد امنیتی:   
 [0 نظر]